تبلیغات
عاشقانه ای از دوست - فرشته
 

فرشته

نوشته شده توسط :سیاوش
سه شنبه 29 بهمن 1387-11:02 ب.ظ

 

فرشته تصمیمش را گرفته بود . پیش خدا رفت و گفت: خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم .اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت تا بازگردم بالهایم را اینجا می سپارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت : بالهایت را به امانت نگاه می دارم. اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت باز می گردم.حتما باز می گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد. او هر که را که می دید به یاد می آورد. زیرا قبلا او را در بهشت دیده بود . اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد . نه بالش را و نه قولش را .

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

                           





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox