تبلیغات
عاشقانه ای از دوست - حال من بد نیست
 

حال من بد نیست

نوشته شده توسط :سیاوش
چهارشنبه 18 دی 1387-12:17 ب.ظ



 


حال من بد نیست غم كم میخورم

كم كه نه هر روز كم كم میخورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم كجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نكردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

از غم نامردمی پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد

یك شبه بیداد آمده و داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام

تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم

خوب اگر این است من بد می‌شود
بس كن ای دل نابسامانی بس است
كافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین بابی كسی خو می كنم
هر چه در دل داشتم رو می كنم
نیستم از مردم خجر بدست

بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی كار ماست

چشم مستی تحفهء بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می كنم

طالعم شوم است باور می‌كنم

من كه با دریا تلاطم كرده ام

راه دریا را چرا گم كرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمی گویم كه خاموشم مكن

من نمیگویم فراموشم مكن
من نمی گویم كه با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست كم یك شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چكد
خون من،فرهاد،مجنون می چكد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل كس خون نشد
این همه لیلی،كسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ كس دست مرا وا كرد؟ نه!
فكر دست تنگ مارا كرد؟ نه!
هیچ كس از حال ما پرسید؟ نه!
هیچ كس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ كس اشكی برای ما نریخت
هر كه با ما بود از ما می گریخت





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox