تبلیغات
عاشقانه ای از دوست
 

نمو2

نوشته شده توسط :سیاوش
پنجشنبه 2 آبان 1392-02:55 ب.ظ

 
 
در من طلوع کن

در من غروب کن

در من آشیانه بساز

ریشه کن

بارور شو

... عاشق شو

شاعر شو

شعر بساز

شعر بخوان

در من آسمان آبی باش

ابر باش

باران باش

عمقِ دریا باش

در من مثل یک شهر باش

شلوغ باش

گاهی‌ اگر شد

کوچه‌ای بن بست باش

شاد باش

بخند

بخند

بخند

و دلت اگر گرفت

سر را بر سینه‌ام بگذار

به طپش‌های قلبی گوش کن

که می‌خواهد تو در وجودش طلوع کنی‌

غروب کنی‌

آشیانه بسازی

شعر بسازی

بباری

بتابی

بخندی

بخندی

بخندی

و گاهی‌ دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری



تقدیم به نموی خودم

نوشته شده توسط :سیاوش
شنبه 20 مهر 1392-02:46 ب.ظ

اجازه هست که عشقتو،توکوچه هادادبزنم؟

روپشت بوم خونه هااسمتوفریادبزنم؟

اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟

ماه وستاره روبازم فدای چشمونت کنم؟ 

اجازه هست که خنده هات قلبموازجابکنه؟

بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه

اجازه هست نگاهتو،توخاطرم قاب بکنم؟

چشمی که بدخواهمونه،به خاطرت خواب بکنم؟

اجازه فریادبزنم:توقلبمی تابه ابد؟

بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه،نه بد!

اجازه هست دریاباشم،کویرروپیمونه کنم؟

توصدف دلم بشی،من تودلت خونه کنم؟

اجازه هست....؟؟



خداحافظ

نوشته شده توسط :سیاوش
جمعه 19 مهر 1392-10:49 ق.ظ

خداحافظ گل همواره در یادم!خداحافظ

            نگار خوش خط و خالم-پریزادم-خداحافظ

من و تو راهمان از هم جدا-تقدیرمان اینست

            تو چون شیرین و من از نسل فرهادم!خداحافظ

اگر چه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد

            ولی هرگز نخواهی رفت از یادم،خداحافظ

دگر بعد از تو ای خورشید تابستانی عمرم!

            ببارد برف دی در تیر و مردادم،خداحافظ

تو را با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم

           و خود چون برگ پاییزی که افتادم،خداحافظ

و کاش آن لحظه را هرگز به چشمانم نمی دیدم

           نگاهت را-پس از آنکه ندا دادم:خداحافظ



تنهایی

نوشته شده توسط :سیاوش
سه شنبه 30 خرداد 1391-12:56 ب.ظ

حالا که تموم شد تو هم داری میری        مبادا که دست کسی رو بگیری


خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی          پر از اشکم اما می خندم به سختی


گلومو رها کن تو ای هق هق من           میمردم برا اون نبود عاشق من


مبادا که عشقم تو قلبش بمیره             می ترسم که دست کسی رو بگیره


بگین کاری این بار ازم بر نیومد               بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد


بگین باز بیاد و به قلبم بشینه                بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه


تو احساس منو چه راحت ربودی            اگر من شکستم مقصر تو بودی


مگه من  رو در حد مردن ندیدی              تو دلخور نبودی چرا دل بریدی


دلم روز و شب رو تنهایی سر کرد           بگین که تموم دعاهاش اثر کرد


بگین اونو دست خدامون سپردم            بگین مقصر نبودم ولی پاشو خوردم


بگین خیلی وقته که صبرم سر اومد        بگین کاری کرده که دادم در اومد


بگین خیس اشکه همه تار و پودم           بگین تا بدونه مقصر نبودم



آخر راه

نوشته شده توسط :سیاوش
سه شنبه 30 خرداد 1391-12:49 ب.ظ

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و
خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم

صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم

نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم

بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی



معشوق

نوشته شده توسط :سیاوش
یکشنبه 22 خرداد 1390-07:15 ب.ظ


معشوق در من است و من هراسی ندارم . در آغوش او آرام می گیرم . به کجا میرویم ؟ او بهتر می داند . من فقط می دانم که مرا هر جا ببرد ، از خود دور نخواهد کرد ، و این همه آن چیزی است که نیازمندم . زیرا در « او » سرور و آرامش نهفته است ، آرامشی بر تر از همه آرامش ها و سروری بی کران .


تقدیم به دلیل شادی هام

نوشته شده توسط :سیاوش
شنبه 7 خرداد 1390-03:15 ب.ظ

پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...



ای دریغ از من

نوشته شده توسط :سیاوش
شنبه 27 فروردین 1390-01:19 ب.ظ


از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر
از عذاب من کسی هرگز نمی بیند اثر
کو رفیقی تا برایش جان خود را قربان کنم
کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم


کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی

کو کسی کز او ببینم قطره ای شایستگی
کی کسی از خود برای من گذشت

کی کسی از دل برای من نوشت


کو کسی کر من دلی بی کینه خواست

کو کسی کز من لبی پر خنده خواست
کی کسی از من جز برای منفعت
جمله ای از مهربانی ها بگفت


هر که را دیدم فقط در فکر خویش

بر من از آنها چه آمد غیر نیش
ای دریغ از من که عاشق بوده ام
ای دریغ از من که در خود مرده ام
ای دریغ از من که بی خود زنده ام

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :سیاوش
جمعه 29 بهمن 1389-10:59 ق.ظ

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox