تبلیغات
عاشقانه ای از دوست
 

معشوق

نوشته شده توسط :سیاوش
یکشنبه 22 خرداد 1390-06:15 ب.ظ


معشوق در من است و من هراسی ندارم . در آغوش او آرام می گیرم . به کجا میرویم ؟ او بهتر می داند . من فقط می دانم که مرا هر جا ببرد ، از خود دور نخواهد کرد ، و این همه آن چیزی است که نیازمندم . زیرا در « او » سرور و آرامش نهفته است ، آرامشی بر تر از همه آرامش ها و سروری بی کران .


تقدیم به دلیل شادی هام

نوشته شده توسط :سیاوش
شنبه 7 خرداد 1390-02:15 ب.ظ

پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آن جا که هوا از رویای بهار شفاف تر است و

باران سرود آفتاب را تکرار می کند...

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سال ها در گلو گم شده بود را

در چهار سوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش دوست داشتن است ...



تقدیم به سهیلا خانوم2

نوشته شده توسط :سیاوش
شنبه 31 اردیبهشت 1390-01:39 ب.ظ


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید


وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید


وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید


وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید


من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی


چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود


آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد


آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد


من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی


چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی




تقدیم به سهیلا خانوم

نوشته شده توسط :سیاوش
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-08:37 ب.ظ


تو از تبار گلی، نوبهار یعنی تو 

 رگ شراب زمین، جویبار یعنی تو

صدای بال کبوتر، صدای دلکش توست 

 طنین زمزمه ی آبشار، یعنی تو

تو مثل عشق، بزرگی، صبور و پا برجا 

 نجیب و پاکدلی، کوهسار یعنی تو

منم پرنده ی زخمی، تو نوشدارویی 

 به بیقراری قلبم، قرار یعنی تو

زمین خالی و خشکم، عبوس و خاکی رنگ 

 لباس سبز منی، سبزه زار یعنی تو

من آشنای توام، ای همیشه بیگانه 

 تو تلخ تر ز غمی، انتظار یعنی تو


http://forum.iranblog.com/attachments/18644d1269292781-1-jpg?stc=1




ای دریغ از من

نوشته شده توسط :سیاوش
شنبه 27 فروردین 1390-12:19 ب.ظ


از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر
از عذاب من کسی هرگز نمی بیند اثر
کو رفیقی تا برایش جان خود را قربان کنم
کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم


کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی

کو کسی کز او ببینم قطره ای شایستگی
کی کسی از خود برای من گذشت

کی کسی از دل برای من نوشت


کو کسی کر من دلی بی کینه خواست

کو کسی کز من لبی پر خنده خواست
کی کسی از من جز برای منفعت
جمله ای از مهربانی ها بگفت


هر که را دیدم فقط در فکر خویش

بر من از آنها چه آمد غیر نیش
ای دریغ از من که عاشق بوده ام
ای دریغ از من که در خود مرده ام
ای دریغ از من که بی خود زنده ام

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :سیاوش
جمعه 29 بهمن 1389-10:59 ق.ظ

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست



قربونی اصفهونمون

نوشته شده توسط :سیاوش
پنجشنبه 14 بهمن 1389-11:25 ب.ظ

دیشب زتهرون اومدم            خسته و نالون اومدم

هر چی بوگوی پكر بودم        پشیمون از سفر بودم

از سر گرفته تا به پام            خورد و خمیر بود همه جا

یه هفته پیش با دلخوشی        گفتم به خود كه چكشی

یه سری به تهرون می زنم        خب همه جاشا می بینیم

سیروسیاحت می كونم           آ استراحت می كونم

دلم یه قدری وا میشه            از رنجی كار رها می شه

از رفقای تهرونی                از خویشاقو مای جون جونی

یه دیدنی بجا كونم            حاجتی دل روا كونم

خدای یكتا می دونه          كه پاك شدم من دیوونه

یه حاجتم روا نشد          یه دردی من دوا نشد

یه تهرونی شلوغی بود      شهر شلوغ پلوغی بود

هرجا كه آدم پا میذاشت       فقط یه زرق وبرقی داشت

اسبابی گول بود همه جاش      وه تله پول بود همه جاش

خیابوناش غلغله بود               كوچاش پر از ولوله بود

آدم تواونجا لول می زد        ماشین و دوچرخه وول می زد

از اون همه ماشین چه سود        یه تاكسی خالی نبود

صفی اتوبوس سوار شدن          از اینجا بود تا جوشقون

هر كی روان تو صف می شد       وقتی خوشش تلف می شد

یه اتوبوس كه می رسید            صد تا آدم توش می طپید

اون ماشینای پر زدود               جونا را به لب رسونده بود

یه روز تو یه خیابوناش             روان بودم یواش یواش

یه جیب بری جیبمو برید          جیبم برید و ورمالید

یكباره اونجا لات شدم             بی پول و سور و سات شدم

ساعتی نازنینمو                  دقیق و وقت بینمو

فروختم و با چند تومن        خودما رسوندم به وطن

وقتی به منزل رسیدم            این سخن از دل شنیدم

قربونی اصفهونمون              شهر پرآب و نونمون

زندگی توش چه آسونه        راحتی جونی انسونه

هر كی تواون مكون داره        هر چی بخواد تو اون داره

این شهری شهری زندگی        جون میده بهر زندگی

رفتنت باورم نشد

نوشته شده توسط :سیاوش
دوشنبه 4 بهمن 1389-11:13 ب.ظ

هیچ وقت رفتنت باورم نشد
دل کندنت باور من و دل نشد
رفتی و ندیدی اشک تنهاییم را
غصه خوردن این بی کسیم را

دل سپردی به غبار غریبانه ای
بردی ازیاد بوی اشنایی
میدانم خنده در حوابت شعر من است
میدانم سهم من نشیدن صدای دلم است

ای اشنایه من به انتظارت هنوز نشسته ام
خواهم نشست تا وقت روشنی دیده ام
گر شود سالها صد و روزها هزار
از یاد نخوام بردت هیچ وقت تا قرار

بیا و شادم کن به دیدارت تا بسپارم
دل به تو و جبران گذشته نامردم
قول دهم به تو بریزم تا مرگ قلب خود
هرلحظه تپش و عشق قلب خود

بشکن غرورت و فرصتی دوباره ده
تا به جلوی پایت زنم زانو و اجازه ده
کمکم کن نگزار در فراق عشقت بمیرم
تا به امید دیدار دوبارت اشک بریزم




اصفهانی

نوشته شده توسط :سیاوش
پنجشنبه 16 دی 1389-02:17 ب.ظ



اگر حالا زمستونس

آ، برف و باد و بارونس

آ چشمى ابرا، پر نمس

زمین سگرماش تو همس

آدم از این سرما و سوز

همش مى‏لرزد شب و روز

از بسكى برف و بارونس

مى‏باد دوید كنجى خونه

ز برف گور به گور شده

درختا لخت و عور شده

خوشم كه باز بهار مى‏شِــد

این ننه سرما، خوار مى‏شِــد

عروس قشنگه آسمون

گرمى مى‏ده به جونامون

این چوبا خشك و بى‏ثمر

پر مى‏شه از میوه تر

سبز قبا مى‏شِــد زمین

غرقى صفا مى‏شِــد زمین

زندگى با صفا مى‏شِــد

خرم و دلربا مى‏شِــد

بلبلا نغمه‏خون مى‏شن

با گلا همزبون مى‏شن‏

... راستى كه وا مى‏شِــد دلا

غرقى صفا مى‏شِــد دلا

شادى بى‏اندازه مى‏شِــد

روحى آدم تازه مى‏شِــد






درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox